پارسا بشکوه

بعدا میگم

تهران آبی

امروز ۲۵ دی ماه هنوز دو تا از امتحانهای بابا عباس باقی مانده. دوران بد و پر استرسی هست.. مریضی من و امتحانهای ترم دوم فوق لیسانس بابا عباس و استرس خرید خانه و تعویض منزل ، همه چیز را بهم ریخته. ولی پارسا مثل همیشه در دوران زیبای بچگی در حال گذران عمر و آموزش و رشد هست. امروز بعد از مدتها خدا لطف کرده بود و با نعمت باد کمی از آلودگی تهران کم کرده بود. با اینکه سرد بود ولی خیلی روز خوبی بود. برای اینکه دیرتر به خانه بریم تا بابا درس بخونه با پارسا به پارک رفتیم. هوا صاف و پر از ابرهای سفید بود. پارسا سوار تاب شد و خیالش را به دست من سپرد. من با حس خوب دشت و جنگل و برکه و سیر در ابرها و فضا و پخش آهنگ آرام ریچارد چند دقیقه ای انرژی خوبی به پارس...
25 دی 1396

تولد پنج سالگی پارسا

پارسای عزیزم روز ۱۷ دی تولدش بود به خاطر امتحان بابا عباس و نبود مامان جون و بابا جون قرار شد مراسم تولدش به بهمن موکول گردد. من برای اینکه روز تولدش را بیاد روزی که در اوج درد، خداوند پارسا جان را که شیرینی اش به اندازه عسل بود به ما عطا کرد را گرتمی بدارم ، شیرینی خریدم به مهد فرستادم و پارسا که خیلی سورپرایز شده شیرینی را به دوستانش تعارف کرده . او میگفت اولش همه میگفتیم تولد کی هست که ناگهان مریم جان میگه تولد پارسا جان هست و پارسا ذوق میکنه. بعد از ظهر روز تولدش رفتم پازلش را قاب گرفتم و بعد دو تا عروسک بابا نوئل و آدم برفی گرفتم و یه کرگدن و یه حباب آرزو و بعد با مامان مانی قرار گذاشتیم و به تئاتر داروک و گربه نوازنده رفتیم . عروسکها ...
24 دی 1396

[center][img:photos/file_33944.jpg][/center]

بعد از ماهها آنقدر پارسا اصرار کرد که حوصله اش سر رفته و میخواد به مسافرت بره و حوصله رفتن به مهد نداره تا اینکه تصمیم گرفتیم به محمودآباد بریم. فرزانه مامان مانی یه سوییت بزرگ و عالی برامون رزرو کرد الان در سفر هستیم و بسیار هوای خوبی هست پارسا برای اولین بار شن بازی کرد و خودش را در شن غلط داد. روز بعد به کارگاه رباتیک و نقاشی و سرگرمی رفت و بعد به بازی ...
15 آبان 1396

پارسا در کلاس ژیمناستیک . آبان ۹۶

بنا به اصرار پارسا و برای نرم شدن بدنش و خالی شدن انرژی روز افزونش تصمیم گرفتیم پارسا را به ژیمناستیک بفرستیم. علی رغم اینکه دوست داره ولی به خاطر طولانی بودن و اینکه باید نظم کلاس را رعایت کنه براش سخته و دنبال طفره رفتن است ولی من سه روز در هفته میام به مدت ۲ ساعت میشینم در باشگاه شیرودی تا پارسا جان ورزش کنه و همش یاد موقعی میافتم که بابام من را صبح به صبح به کلاس ژیمناستیک میبرد و قبل از پیاده شدن از ماشین باید آهنگ شهلا حبیب را گوش میدادم. اون موقع ها نوار بود و گاهی بابا مجبور میشد میدان را چند بار دور بزنه تا من آهنگ دلخواهم را گوش بدم ...
13 آبان 1396

ناهار در باشگاه الهیه

امروز به دعوت مامان مانی دوست پارسا رفتیم ناهار باشگاه نفت الهیه. خوش گذشت بعد از صرف چای در آلاچیق و ناهار بچه ها به اتاق بازی و سرگرمی رفتند. به پارسا و مانی بسیار خوش گذشت و برگشت از اونجا به خاطریکه بابای پارسا دانشگاه داشت من و پارسا با اونا به سمت خانه آمدیم و به قول پارسا در ماشین بالاباز کنی (سان روف) کیف کرد...
5 آبان 1396

پارسا و روشا در حیاط خلوت

جمعه ۲۸ مهر روشا از آنتالیا برگشته بود ما هم به خانه مامان جون رفتیم . پارسا با روشا یه عالم بازی کردند و تو حیاط خلوت مثل بچگی خودمان پارچه پهن کردند و مامان بازی کردند و میوه خوردند و چون قدشون بلندتر شده دیگه خودشان به تنهایی سوار تاب می شوند و همدیگه را هل می دهند. بچه ها هم بزرگ شدند ...
2 آبان 1396